کار امروز و دیروز ِ عده ایست
همیشه از ما می خواهند
تا عقاید دیگران را درک کنیم
مسخره است
کهنه . احمقانه . غم انگیز ... !
گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام !
و ساقه هاي جوانم از ضربه تبرهايتان زخم دار است !
با ريشه چه مي كنيد ؟
گيرم كه بر سر اين باغ ، نشسته در كمين پرنده ايد !
پرواز را علامت ممنوع ميزنيد !
با جوجه هاي نشسته در آشيان چه مي كنيد ؟
گيرم كه مي كشيد !
گيرم كه ميبريد !
گيرم كه مي زنيد !
با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد ؟

من روي عشـق حتي تــُف هم نمي كنم ...
اين
هميشه
ممكن
است
كه
تير
خلاص
را
از
كسي
بخوري
كه
تنها
دليل
زنده
بودن ات
بوده
تاكنون
.
.
.
.
!
هيچ چيز هراس آوري در وجود ما ،
در زمين
شايد هم در آسمان نيست
مگر چيزي كه هنوز به زبان نيامده ....
تمام شده ام
به ته رسيده ام
هيچ وقت چيزي نبوده ام
اصلاً وجود نداشته ام و ندارم
اصلاً همه اينا بهانه اس
هم از تو ، هم از خودم بيزارم
...........
ندارم !!!!!!!!!
چرا اِنقدر همتون بدين
اَه
اَه
چه قده قشنگه
وقتی یه ساختمون گنده رُ خراب می کُنن
تماشای غروبی که
تا حالا دیده نمی شد !
جیب سوراخ !
جلیقه سوراخ !
آستین سوراخ !
کُت سوراخ !
پیرهن سوراخ !
تُنبون سوراخ . . .
دِ آب کِشی مگه ؟ برادر !
اول اسامي افراد يك خانواده فوتبال دوست باشد

4 شخصيت اصلي
نمايش”فنز” 4 شخصيت اصلي دارد كه با محوريت فرانكي، برادر بزرگتر خانواده روابطشان
مورد كنكاش قرار ميگيرد. فرانكي دوست دارد كه همه اهل خانه دوستدار تيم مورد علاقهاش
منچستر يونايتد باشند و همه به رنگ قرمز عرق و علاقه نشان بدهند. رفته رفته در مييابيم كه
برادر، خواهر و همسر فرانكي سراجبار به اين تيم فوتبال علاقهمند شدهاند و هيچ يك به باور و
ايمان صحيحي از ارتباط با منچستر يونايتد نرسيده است. همين جا ميتوان مساله تك محوري
شدن ـ نظامهاي بسته و ديكتاتوري ـ را زير سوال برد. فرانكي نمونه يك مرد مستبد و خود مدار
است كه به ديگران حتي اجازه نميدهد كه درباره علاقهمند بودنشان به فوتبال اظهار نظر كنند.
فرانكي آن قدر مستبد است كه حتي به طرفداران تيم آبي (منچستر سيتي) اجازه نميدهد كه زمان
پيروزي تيمشان خوشحالي كنند. او در اين روزها با چوب و چماق به جان طرفداران تيم
مقابلش ميافتد.

اين چهارچوب مستبدانه به مرحلهاي رسيده كه بايد از هم پاشيده شود، براي آن كه افراط گرايي
دايره بستهتري را براي ديگران موجب شده است. نانسي، همسر فرانكي اصلاً علاقهاي به دنبال
كردن بازيهاي تيم منچستر يونايتد را ندارد. اگنس مخفيانه جز هواداران تيم منچستر سيتي شده
و حتي به تيم زنان آن باشگاه هم پيوسته است. ساني هم كه اختلال حواس دارد و لاادري اسير
خواهشها و تمايلات برادر زورگويش است.

فرانکی
با قلب مهربانی که در سایه خشمی دائمی نهانش کرده ای جهان را دوست دارم .
با زخم هایت زخمه بر روحم می زنی . برای تنهائیت می گریم.
از تو عبور می کنم تا بهانه های از سکه افتاده را برای زیستن رها کنم .
نگران نباش .
" جهان هیچ گاه به ما نخواهد رسید ، زیرا ما هر روز جهان را از نو خلق می کنیم ."

جو جانسن
خورشد تازه بالا آمده بود
پسرک
از کنار قلعه ی متروک گذشت
آفتاب پرست پیر
هنوز خواب بود
او ( پسرک )
دلخوش بود که مــادرش
نان در بقچه اش نهــــــــاده


اگنس
" جی جی میگه خیلی سخته آدم یه عمر با دهن کج حرف بزنه "
و من اضافه می کنم :
" یا با ترس از خطا کردن "




نانسی
می باید خود را از دام اوهام برهانیم ،
گر بر آن شدیم که همه چیز را دریابیم....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اصلاً ربطی به قبلی ها نداره
ایستگاه بیست و ششم
دیگر نیا
حرف هایم
آنقدر زیاد بود
که مجبور شدم فراموش کنم
تو که فراموش نکرده ای ؟
اگر هم فرصتی باشد
مال من نیست
یادت هست ؟
من تمامی فرصت هارا
به تو بخشیدم
.....................................................................
ایستگاه دوم
در سرزمین تو
چنان عاشق اند
که گرسنگی را فراموش می کنند
در شهر من چنان گرسنه
که عشق را
......................................................................
ایستگاه بیست و نهم
پشت واژه ها
پنهان شده ای
و من
واژه ها را تعریف می کنم
تا تو را بیبابم
.....................................................................
ایستگاه سی ام
با خیال
احضارمان می کنند
با واژه ، تعریف
و با نگاه
غسلمان می دهند
در بیکرانی خویش
گم می شویم
و فریاد می زنیم
........ بهرام رحیمی ........
همه عروسکانیم
در این زندگانی
همین طور پشت سر هم نقش بازی میکنیم ....
همه عروسکانیم
نخ هایمان در دست یکدیگر
بازی می دهیم و بازی می خوریم
روزی سه بار ....

سرورم !
در هم مشو ،
اگر که ادراک خویش را
دریافتم ،
زیرا مرد شرقی ،
با شعر و شعور کاری ندارد ،
مرد شرقی
- گستاخی مرا ببخش -
زن را ، تنها در بستر
ادراک می کند
......
و عشق ، همواره ،
سهم مردان بوده است .
و شهوت
مخدری است که همواره به مردان
فروخته می شود .
در سرزمین من ،
آزادی زنان ،
خرافه ای بیش نیست
در آنجا ،
به جز آزادی مردان ،
آزادی ای
وجود ندارد ......
سرورم !
پروا مکن ، هر چه می خواهی
درباره من بگو :
که سطحی هستم و کودک و دیوانه و ابله ...
من اما پروایی ندارم ،
زیرا هر زنی که از غم هایش بنویسد ،
در منطق مردان ،
ابله خوانده میشود ...
اگر مُردم ، تعجب نکن
می توانم بمیرم
اگر مُردم ، گریه نکن
دوباره برمی گردم
اگر مُردم ، سروصدا نکن
می خواهم بخوابم
اگر مُردم ، دلگیر نشو
زندگی خواهم کرد
اگر مُردم ، منتظر نشو
نمی توانم برگردم
اگر مُردم ، نمیــــــــــر
بی تو نمـــــــــــــــــــی تــوانـــم .
آدمکی از چوب ساختم
که نه چیزی می گوید
و نه چیزی می خورد
تنها ،
با چشمهای ثابتش
نگران دور دست هاست
و شاید !
به یاد می آورد
که روزگاری برگهایی کوچک و زیبا داشته
برگهایی که نفس می کشیده اند
ریشه هایی که شیره ی خاک را می مکیده اند.
آدمک چوبی از درخت دور افتاد
و به آدمها نزدیک شد
اما، افسوس !
نه آدم شد
و نه درخت ...
روح با کلمه راضی می شود ، ولی تن فرق دارد ،
راحت نمی شود خوشحالش کرد ،
احتیاج به عضله دارد . تن همیشه واقعیتی است ملموس ،
برای همین هم همیشه غم انگیز و چندش آور به نظر می آید .
......................................................................................................
چقدر مردم امروز چاچوله باز شده اند .
دور تا دور سرشان چشم دارد و تا سوراخ کونشان دهن ،
و همه ی این دهن ها فقط و فقط دروغ سر هم می کنند .....
همه فقط همین را بلدند ........
بگذار دیگران هر چه دل شان می خواهد بگویند و فکر کنند، ولی واقعیت این
است که زندگی حتی قبل از اینکه ما برای همیشه ترکش کنیم ،
ترکمان می کند.
یک روز تصمیم می گیری که از چیزهایی که روزگاری بیشترین دلبستگی
را به اشان داشتی ، لحظه به لحظه کمتر حرف بزنی . و وقتی که این کار
لازم می شود مسلماً تلاش زیادی هم می برد .از شنیدن حرف های
خودت عقت می گیرد ... کم حرف می زنی ... دست می کشی ... سی
سال شده که حرف زده ای ..... دیگردلت نمی خواهد حق با تو باشد. دیگر
حتی هوس نگهداری جای کوچکی که بین لذت ها برای خودت کنار
گذاشته بودی از بین می رود ... از خودت بیزار می شوی ... دیگر چیزی
نیستی جز یکی از این تیرهای چراغ قدیمی و پر از یادگاری در نبش کوچه
ای که دیگر کسی از آن نمی گذرد.
اگر دلت می خواهد حوصله ات سر برود ، راحت ترین راه این
است که با عادت های همیشگی ات سر برود .!!!!
آره آقا.....
همه ی همسایه ها فکر می کنن
ما
دیوونه ایم
مام فکر می کنیم اونا
دیوونه ان
همه مون راس میگیم ..................
-------------------------------------------------------------------------
شروع ......
اون وخ که زنا
آینه شونو با خودشون نبرن
هر جا که میرن
شاید بتونن با من
راجع به آزادی
گپ بزنن .........
چارلز بوکوفسکی

قبل از این قطعه ی بی پدر و مادر
دیگه داشت یادم می رفت شاعرم .
سینما دوباره آفتابی شده مثل یه لکّاته ی کار بلت خوش آب و رنگ
که پیش ترا قبل از شعر قاپمو دزدیده بود و زمین گیرم کرده بود.
تازه چه فرقی میکنه... سینما ... شعر... ادبیات... موسیقی یا هر کوفت
دیگه ای وختی مثل گاو مش رمضون اندر خم کوچه علی چپم مثل همیشه
دنبال روزی دنبال کار پی سگدو زدنای نه من یه غازی که هیش دردیم
دوا نمی کنه .
هه . گفتم دوا . هنو شب جمعه ها براس
چن جرعه آتیش مث نمک رو زخممون واسه نئشگی درد تا یادش نره
فراموشمون کنه زندگی سگی لای یه مُش جماعت کاسه لیس چیزه
وحشتناکیه ... شعر و سینما مث دو تا فاحشه خوش بر و رو و با مرام
فقط می تونن تنوعی باشن تا آدم از کسالت بدبختیش نترکه .
یادش بخیر سینما مث یه قدیس تو دسّ برسون جون می گرف
یادش بخیر بچگی یادش بخیر زندگی که این شکلیا نبود و تو دس ما
قل می خورد .
اما یه روز مث همه اون آلاسکاها فقط چوبش موند
تا در به در جوبا بشه
جشنواره فیلم فجر
جشنواره شعر فجر
کانون نویسندگان ایران
کانون موسیقی
همش چرنده
گاهی وختا آدم باهاس خوشحال باشه
که تو یه باغ وحش
نه قفس
نه نگهبون قفس .
همیشه یه زندونی
به سلولش معنی میده .

....... من مادرزاد و طبیعتاً آدم ساده ای هستم و مسلماً تصدیق می کنی که جزو آن دسته از آدم هایی هستم که از کلمات وحشتی ندارند!....آن هایی که از عدالت حرف می زنند ، به نظرم از بقیه ی دیوانه ها دیوانه ترند ! ....اعتراف می کنم که این حامیان عدالت اولها به نظرم جالب توجه می آمدند....ولی حالا دیگراین نوع دیوانه ها بیشتر ازبقیه عصبانی و کلافه ام میکنند....نمی دانم چه وسیله ی وحشت آوری در آدم ها ست که سرایت این مرض را آسان می کند ، درست مثل قضیه الکل و شهوت ..... همان آمادگی و همان سهولت .... همان جبر ..... همه جا همین مسئله است .... من می توانم با جرأت تمام بگویم که آینده برای من پشم است !
من می توانم ! ولی شما چه ؟؟؟
بهتر است خيال برت ندارد ، آدم ها چيزي براي گفتن ندارند. واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند. هركس براي خودش ودنيا براي همه. عشق كه به ميدان مي آيد،هركدام از طرفين سعي مي كنند دردشان را روي دوش ديگري بيندازند ، ولي هر كاري كه بكنند بي نتيجه است و دردهايشان را دست نخورده نگه مي دارند و دوباره از سر ميگيرند ، باز هم سعي مي كنند جايي برايش پيدا كنند . ميگويند : شما دختر قشنگي هستيد و زندگي دوباره آنها را به چنگ ميگيرد ، تا وقتي كه دوباره همان حقه را سوار كنندو بگويند : شما دختر قشنگي هستيد ! وسط اين دو ماجرا به خودت مي نازي كه توانسته اي از شر دردت خلاص بشوي ، ولي عالم و آدم مي دانند كه ابداً حقيقت ندارد و درست و تمام و كمال نگهش داشته اي مگر نه؟